تبليغاتX
زاویه نشینان
شعرها و شعارهایی از فرشتگان تنهایی
بازم تنهایی تی آتر

این بار به دعوت یکی از دوستان

اولین تجربه ی تی آتر رادیویی!

سالن استاد انتظامی - خانه ی هنرمندان

لحظه های خیلی قشنگی بود

بعدشم دو تا نمایش خیابونی دور تی آتر شهر

عاشق هنرم

آرومم میکنه

این روزا بیشتر از هر زمان دیگه ای فکر می کنم

این روزا بیشتر از هر زمان دیگه ای راه میرم

واسه خودم نمایش ها رو نقد میکنم و نتیجه میگیرم

فارغ از درست یا غلط بودنشون

و اتفاق جدیدی که داره می افته لذت بردن من از تنهایی هامه!

چیزی که نگران کننده شده برام

اینکه هیچ کس رو به دنیای خودت راه ندی و یه حریم داشته باشی که کسی حق ورود بهش رو نداشته باشه برام لذت بخش شده

هر وقت هم دلم صحبت می خواد میام اینجا با خودم حرف می زنم

این روزا بیشتر از هر زمان دیگه ای جسور شدم و از تجربه های جدید نمی ترسم

این روزا ...


پ.ن: با تشکر ویژه از مجید غلامعلی نژاد عزیز

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 9:13  توسط برفی  | 

دنیایی بیرون وجود داره که منتظره ما کشفش کنیم!

هیچ پنجره ی جوش داده ای وجود نداره!

خیلی وقتها زندگی بیشتر در ذهن جریان داره تا در واقعیت!

خیلی چیزا رو نمیشه به نقطه صفر برگردوند ! از لحن آدما میشه اینو فهمید!

این ما هستیم که نیاز داریم بقیه در موردمون کنجکاوی کنن!


پ.ن: دیشب تنهایی پا شدم رفتم تی آتر! متن بالا هم مربوط به همون نمایشه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 9:0  توسط برفی  | 

دیشب رو دوست داشتم

من رو برای چند لحظه هم که شده از پیله ای که دور خودم تنیدم آورد بیرون

یه تئاتر خوب

یه شام خوب

یه پارک خوب

یک کوه نوردی خوب

یک منظره خوب

یک گفتگوی خوب

و چند تا آهنگ خوب

دلم برای جوون بودن خیلی تنگ شده بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 12:58  توسط برفی  | 

who knows what's gonna happen?!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:6  توسط برفی  | 

حرف‌های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می‌کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می‌شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می‌شود 


زنده یاد قیصر امین پور

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 23:19  توسط برفی  | 

یک ثانیه یعنی چقدر؟

یک دقیقه چی؟

یک روز چی؟!

یک ماه یعنی چقدر؟!!

واقعا معنی اینا چیه؟! من فقط یه ثانیه چشام رو بستم! من فقط یک ماه نبودم! من فقط یه ساله که سربازم!

اینکه توی ابعاد تعریف شده، یک مدت زمان چه مفهومی داره مهم نیس! حداقل برای من!

اما این خیلی مهمه که بدونه اون بازه چه تاثیری رو زندگی آدما میذاره! مهمه! خیلی مهمه! خیلی خیلی خیلی مهمه!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 13:10  توسط برفی  | 

هی نوشتم

هی پاک کردم

هی نوشتم

هی پاک کردم

خوب شد چون دیگه اصلا یادم نمیاد چی می خواستم بنویسم!


پ.ن: چند ماهه که زندگی زنده بودن شده! همش تلاش برای آینده ای که ممکنه هیچ وقت نیاد!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 13:8  توسط برفی  | 

اومدی چیو ببینی؟! خبری نیس! مثه قبل!

خبری نیس!

هیچ خبری نیس!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 10:43  توسط برفی  | 

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان

منوچهر احترامي


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 9:23  توسط برفی  | 

Even dogs cry, when they get lonely!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 11:42  توسط برفی  |